تبليغاتX

درد دل دوعاشق شکست خورده
اینجا کسی از دوست داشتن چیزی نمیفهمه!
اومدم اما با دلی شکسته،پر خستگی

منم سرگشته‌ی حیرانت ای دوست           کنم یک باره جان قربانت ای دوست

 

تنـــی نـــاسـاز  شـوق وصـل کـویت           دهم سر بر سـر پیمانت ای دوست

 

دلــی دارم در آتــش خـــانه کــــرده            میـــان شعـــله هـــا کـاشانه کـرده

 

دلـــی دارم که از شــــوق وصـــالـت           وجـــودم را ز غـــم ویـــــرانه کــرده

 

منم سرگشته‌ی حیرانت ای دوست           کنم یک باره جان قربانت ای دوست

 

تنـــی نـــاسـاز  شـوق وصـل کـویت           دهم سر بر سـر پیمانت ای دوست

 

دلــی دارم در آتــش خـــانه کــــرده            میـــان شعـــله هـــا کـاشانه کـرده

 

دلـــی دارم که از شــــوق وصـــالـت           وجـــودم را ز غـــم ویـــــرانه کــرده

 

مـــن آن آواره‌ی بشــکسـته حــالـم            ز هجـــرانت بـــتـــــا رو  بـــــر زوالـم

 

منــم آن مـــرغ ســـرگــردان و تنهـا            پریشــان گشته شد یکبـــاره حـالم

 

سـحـر ســـر بـــر سـرسجاده کردم            دعــــایی بهــــر آن دلـداده کـــــردم

 

زحسرت ساغر چشمانم ‌ای دوست            لبـــانت یکســـره از بــــاده کــــردم

 

دلا تــا کـــی اسیـــر یـــاد یـــــــاری            ز هجــــر یــــار تـــا کــی داغـــداری

 

بگــو تـــاکــی ز شــوق روی لیـــلی            چـــو مجنـــون پـــریشــان روزگـاری

 

پـــریشـــانم پــریشـــان روزگــــــارم            مــن آن ســرگشته ی هجــر نگارم

 

کنــــون عمـــریست بـا امید وصـلت            درون سینـــه آســـــایــش نــــدارم

 

ز هجـــرت روز و شـب فــریـــاد دارم            ز بیدادت دلـــی نـــــاشــــــاد دارم

 

درون کوهــســـار سیـنـه ی خــــود            هـــزاران کشـــته چـون فـرهاد دارم

 

چـــــرا ای نــــازنیــنم بـــی وفـــایی           دمـــا دم بــــا دل مـــن در جفــایـی

 

چــــرا آشـفــته کــــردی روزگــــــارم           عـــزیــزم دارد این دل هـــم خدایی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 11:20 توسط حاج حسین و محسن |
وای بر من که ندانستم از اول روزی آید

                                                  که دل آزار تو باشم.

                                                                                      فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/24ساعت 16:37 توسط حاج حسین و محسن |
 

روزی در کوچه ای پر از خاطرها پرنده دلم زیرباران پر کشید، پرکشید تا به همه ثابت کنه عاشقه ولی وقتی پرید تو که کودکی بیش نبودی با تیرکمانت با سنگ به بال پرنده زدی پرنده بیچاره که خوشحال از آزاد شدن بود و گرم پرواز اول متوجه نشد چه بلایی سرش آمده ولی وقتی امد پرواز کند دیگه نمی تونه بال بزنه اون که خیلی زیاد اوج نگرفته بود پرت شد روی زمین و صدای فریادش به اسمون رفت اون بالا تو اسمون یکی بود که خوب از حال همه با خبر بود اون بالا تو اسمون اونی که از حال همه باخبره خیلی دلش شکست از این که این پرنده با این حال رو زمین افتاده پرنده رو برد پیش خودش گرمش کرد بالش رو بست بهش اب و دون داد اون پرنده بیچاره که خیلی غمگین بود خیلی خوشحال شد که یکی وجود داره که ازش داره مواظبت می کنه همین شادی باعث شد که خیلی زود خوب بشه وقت خوب شد از اونی که تو اسمون بود تشکر کرد و گفت من بنده تو بودم ولی نمی فهمیدم چیکار دارم می کنم من رو تو افریدی ولی من نفهمیدم که تو که اون بالا هستی از همه کارهای من باخبری و من از این که از اون قفس ازاد شده بودم پریدم توی اسمونی که نمی دونستم مال کیه و من همه حفاظتهایی که تو ازم کرده بودی رو پاره کردم و پریدم من می خوام برگردم توی همون قفسم اگه توی قفس باشم کسی نمی تونه من رو اذیت کنه صاحب اسمانها هم خیلی مهربان و دوست داشتی پرنده کوچک رو بخشید و اون رو برگردوند پیش خودش ولی اون پرنده خیلی می ترسید که باز هم اشتباهی که قبلا انجام داده بود رو انجام بده ولی مالک اسمون ها به پرنده گفت که تو توی راه من گام بردار من خودم حافظ و پشتیبان تو هستم  خدا بهش گفت که تو اگه یه گام بیای طرف من ، من چند گام میام طرف تو و پرنده اونجا بود که پشمون از گذشته ای که داشت و فقط دلش می خواست گذشته رو جبران کنه حتما خدا کمکش می کنه که دیگه به راه غیر خدا نره و تنها نمونه اون پرنده هیچ وقت سنگی که به بالش زدی رو نمی تونه فراموش کنه چون جاش هنوز روی بالشه اون پرنده غمگین از کاری که کرده بود و خوشحال از  اینده ای که در اختیار داره و می تونه گناهانش رو جبران کنه برگشت به جایگاهش یعنی دل من حالا هم پرنده می دونه که دیگه نباید توی اسمون غریبه ها بره فقط باید به سوی نور حرکت کنه اونجوری هم می تونه پرواز کنه هم می دونه کسی مراقبشه

خدایا کمکم کن دوستت دارم .........................................

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 15:31 توسط حاج حسین و محسن |
دارم از دوریت میمیرم

چی بگم از دست تو ای روزگار

         ای که در ناپایداری پایدار

            دیگه دستتو بذار تودست من

               به تو چی میرسه از شکست من

                      ازم آرام و بگیرراحت دنیا مو بگیر

                            امااحساسی که من بهش دارم ازم نگیر

                                  اگه گنجی سررهمه جلوی رامو بگیر

                                            اگه دنیا همه کامه همه دنیامو بگیر

                                                    اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر...

     

     

     

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/13ساعت 16:0 توسط حاج حسین و محسن |

پشت این پنجره ها دل میگیره

غم و غصه ی دل و تو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف میزنم

چشام اشک بارون میشه تو میدونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره

تو میدونی

هر چی بش میگم تو آزادی دیگه

میگه من دوست دارم تو میدونی ...

 می خوام امشب با خدا شکوه کنم

شکوه های دلم و تو میدونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاس

چرا بخت من سیاس تو میدونی

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/13ساعت 15:52 توسط حاج حسین و محسن |
رابطه
آغاز رابطه
هميشه در آغاز رابطه، تا كه پيوندي شود، از خود بپرس:
آيا براي برقراري پيوند با اين آدم انگيزه‌هاي نهاني دارم؟
آيا عشق و مهر من مشروط است؟ آيا مي‌خواهم از چيزي بگريزم؟
آيا سر دگرگوني اين آدم را دارم؟
آيا اين انسان را براي جبران نقص خود مي‌خواهم؟
اگر پاسخ تو به هريك از اين پرسشها آري است، آن آدم را تنها بگذار. او بي‌تو آسوده‌تر است
.

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت 14:35 توسط حاج حسین و محسن |

گریه کن جدایی ها ما رو رها نمی کنند


آدما انگار برای ما دعا نمی کنند


گریه کن ما حالا حالا ها باید از هم دیگه جدا باشیم


بشینیم منتظر معجزه خدا باشیم


گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم


 به خدای آسمونامون گلایه می کنم

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت 13:33 توسط حاج حسین و محسن |
آسمون منو تو يه مدته سياه شده گفتن دوست دارم كم شده كيميا شده اون غروري كه گذاشته بوديمش يه جاي دنج اومده باز توي قلب من وتو خدا شده اون حسادت هايي كه اول طعم عاشقي رو داشت حالا انگار ارزشش قد يه ادعا شده اون دسا كه داده بوديم توي رويامون به هم تقصير كيه نمي دونم ولي رها شده ما قرار نبود مثل بقيه زندگي كنيم چرا حرف هامون مث تموم آدما شده گنبد عشق منو تو ضريحاش طلايي بود طلا ها ريخته و جنس گنبدا بلا شده ما رو چشمون زدن ما كه با هم بد نبوديم ما چه تقصيري داري

rafti ke rafti        sabr konnnnnnnnn

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت 2:29 توسط حاج حسین و محسن |
پند از درس زیست

یک معلم زیست شناسی داشت به دانش آموزان یاد میداد که چگونه یک کرم ابریشم به یک پروانه تبدیل می شود و گفت 2 ساعت بعد پروانه سعی خواهد کرد از پیله بیرون بیاید و نباید به پروانه کمک کرد .

بر خلاف توصیه معلم ِ دانش آموزی ضربه کوچکی به پیله زد و سعی کرد به پروانه کمک کند تا پروانه مجبور به تلاش زیاد نشود ؛ ولی کمی بعد پروانه مرد !!!!!!!!!

معلم آمد وگفت  :این قانون طبیعت است که تلاش برای بیرون آمدن از پیله ؛ عملا موجب تقویت بالهای پروانه می شود و کمک کردن به این پروانه ؛ او را از تلاش واداشت و در نهایت مرد .

این قانون نسبت به بشر هم مهیاست که گاهی ما میبایست در آزمونی سختی بکشیم  تا در مرحله آزمون بعدی قوی تر ظاهر گردیم وبعضی ها تلاش نمیکنند ویا منتظر استفاده از تلاش دیگران هستند ویا  شکست را می پذیرند و تقصیر را به گردن خدا می اندازند درصورتی که خدا میخواهد از هر انسان ؛ یک شخصیت  قوی ببیند و سپس پاداش دهد .

نظر شما نسبت به این حکایت چیست ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02ساعت 14:30 توسط حاج حسین و محسن |
معنی عشق چیست؟

عشق؛اين كلمه را آنقدر معني كرده اند كه ديگر سخن گفتن راجع به آن تكرار مكررات مي‌باشد . اما من اين بار نه در مدح عشق و نه در معني آن سخن نمي‌رانم. سخن من از تدريس عشق است و از كلام آغازين آن مي‌باشد.

پسرها بخوانند و بياموزند و دخترها اين ريحانه‌‌هاي باغ زندگي بخوانند تا همه پسرها را مثل هم ندانند،در اين فكر بودم كه نوشته ام را چگونه  ادامه دهم با داستان يا شعر يا اصلاً وارد  استدلالات عقلي و فلسفي شوم. عقلي كه نمي شود عشق كجا و عقل كجا داستان هم آنقدر به دستانها گفته‌اند كه ديگر بي‌فايده است ولي شعر اين سمند سركش وجادويي خيال رابخوانيد:

 اين دور دست نگاه من است در آغاز يك عشق

در دور دست نگاه من دانشگاهي است

كه نامش هم نام هيچ امام و رسولي نيست ،

 نام خان و پادشاهي هم نيست

حتي نامش نام شهر و دياري نيست

نامش بسيار محبوب دردانه‌ست  

باتنفر بيگانه‌ست

مي‌دانيد نامش چيست

آري عشق،نام زيباييست

شاگرد اولش زيبا دختري باشد

نام او شيرين يا هر نام زيباي ديگري كه تو مي‌داني خواه ليلي خواه ...

دومين شاگرد آن دانشگه زيبا پسري باشد

نام او فرهاد يا هر نام زيباي ديگري را كه تو مي‌داني خواه مجنون خواه بيژن خواه...

در دور دست نگاه من دانشگهي‌ست

 كاندر اين دانشكده

شيرين اين قصه  زيباي زندگي

به فرهاد آن قصه تلخ زندگي مي‌گويد «سلام آقا»

از روي خواهش يا احترام من نمي‌دانم و نمي كس ديگر جز خود شيرين شيرين‌كار

در جوابش مي‌گويد پسر با شرم و آزرم بي هيچ آقا و بانويي «سلام»

در دور دست نگاه من سلام آغاز يك عشق است كه اتمام و پايانش نمي‌باشد

و حالا من به هر آقا وبانويي كه مي‌بينم مي‌گويم سلام

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02ساعت 14:26 توسط حاج حسین و محسن |
خدا جون کمک
امشب حس عجیبی دارم...دوباره این دله خسته هوای تورو کرده .

خدایا توی این ۶میلیارد ادم چرا من...چرا من باید این همه درد رو تحمل کنم..

مگه من چی کار کردم ...به کدامین گناه من مجرم به تنهاییم...

خدایا مگه تحمل من چقدره ...

بخدا دیگه بریدم...

تا کی باید شبا به اسمون نگاه کنم تا کی ...

hese man hossein

بخدا هر روز از بس که گریه می کنم با پاهای گلی به خونه بر میگردم...

اما بازم دمت گرم...

هر چی باشه تو خدایی و ما بنده ی تنهای تو...

خدایا کمکم کن... دارم کم میارم...

خدایا...خدایا...

 

yadesh be kheir

آيا اين تقدير من است؟!!..
تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و
افسوس دوري تو را بخورم...
درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند!..
افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي.....
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده !!..
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي !
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود ..
افسوس كه خوشي ها تمام شد....
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد....
اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم !....
من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه
به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند ...... .
لعنت به اين دنيا ... .

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 4:39 توسط حاج حسین و محسن |
منو دردام
mano tanhaei

 

یکی بود یکی نبود  ،  زیر گنبد کبود ....

 

          یه غریب اشنا

 

                دل جونمو ربود

 

                       اینجوری نگام نکن

 

                                  گل یاس مهربون

 

                                            اون غریبه خودتی

 

                                                             تا ابد پیشم بمون

+ نوشته شده در جمعه 1386/07/27ساعت 3:35 توسط حاج حسین و محسن |

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/16ساعت 15:54 توسط حاج حسین و محسن |
درد شکست
زندگی دیگر مهربان نبود٫ آسمان غریبانه میگریست. لبانم دیگر لبخندی را تجربه نکرد. چشمه ی اشکم در لحظه های نبودنت خشکید. سکوت وسعت تنهاییم را معنا بخشید...
کاش میتوانستم بگویم چقدر دلتنگ لحظاتی هستم که ساده از ان گذشتم. زندگی در حالی سپری میشه که نمیدانم ایا فردایی هست یا نه؟ و من به این امید زنده ام که یک روز به او برسم و سرود زندگی را زمزمه کنم

                              

                                            

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/31ساعت 2:8 توسط حاج حسین و محسن |
اشک
اشکها... ای اشکها... ای اشکها...

من سه بار از عمق بی همدردی یک دخترک،راز گذرگاه شما را جستجو کردم به روی گونه ام...

و از آن جمله ی تکراری مبهم که هر شاعر و هر شعری نشان از خاطرش دارد،هم اینجا،رد پا دیدم...

ولی چیزی نگفتم...

تا کسی از ما نفهمد صحبتی... حرفی... کلامی...

ما غریبیم...

چاره ای جز این ندارم ...

جمله ی تکراری هر شاعری را،من سه بار اینجا،میان گفته هایم،این غزل ها تا ورای صوت دنیاها زنم فریاد...

باز از عمق بی همدردی یک دخترک...

باز... اشکها... ای اشکها... ای اشکها...

...>... دوست می دارد تو را این روح ویران گشته ی عاصی و جز تو یک بغل صحرا و تنها یک خدا دارد...

همین و بس... همین و بس... همین و بس...

و از تو او فقط یک روسری دارد،که بی تو از سرش افتاد و موهایش نمایان شد...

کجا آن غیرت مردانه ی افسانه ای؟؟؟

در تو ای موجود بی امروز و بی فردا از آن چیزی نمی بینم ...<...

این همان یک درد تکراری میان شاعران...

ولی،من باز از عمق همان بی رونقی صدها هزاران بار دیگر هم برایش می نویسم...

این...همان یک جمله ی تکراری عاشق نما را...

...

 

و او مالک هر ثانیه است...

........و من هم ساعت شماته دار و کوک کردم ...

به رقص پرده ها هم،نگاهی مبهم و مشکوک کردم

تو رفتی.....من غزل ها را سپردم دست گلدان.....

به تعبیری ....خودم را در خودم متروک کردم......

صدا....یک زمزمه...یک وحی....این چیست؟؟؟؟

که می گوید....... خودم را نزد تو مفلوک کردم....

و شاید یک غزل سال و..... هزاران واژه ساعت

من این مفلوک را... از خاطراتت پوک کردم.....

تو کوچیدی....و اینجا... کوک ساعت هم هدر شد

و من با یک تحول......تیک ها را توک کردم....

زمان خواب و.... منم یک دختر رویا نشینم......

که بی تو..رشته ی بی لحظه گی را دوک کردم..

...

 

 

و من...

... ... ... و من از ذهن پریشان هوا یک کلمه سبزترم

که به بی راهی هر لحظه ... چو یک رهگذرم ... ...

من برای اطلسی ها یک لباس آورده ام رنگ زمین  ...

عاقبت با این لباس از وعده تا اصرار شاعر می پرم ...

و ... به اندازه ی بی صوتی یک دره عمیقم اما ...  ...

رنگ هر فرصت بی رونق تکرار صدا در خطرم ... ...  

من به جنس قاصدک ها هم حسودی می کنم ... ...

یا به تقلید از همان ها...این اواخر ... فکر پوچ سفرم

صد و یک سایه ...غزل ... نیمه شد و باقی ماند ... ..

... ... ... و من از ذهن پریشان هوا یک کلمه من از آن سبزترم

 

قالبو فقط به عشق عطارد عوض کردم تا

 بهش بگم نظرت واسم عزیزه

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/29ساعت 15:55 توسط حاج حسین و محسن |

همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم

 و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگی کردن ،

پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست ،

شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم

کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 

شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/29ساعت 2:11 توسط حاج حسین و محسن |
خیلی راحت رفتی

انگار همين ديروز بود که با حضور سبزش

ثانيه هاي تنهاييم را ورق مي زد

انگار همين ديروز بود که از فرداها سخن مي گفت و

مرا در درياي آرزوها شناور مي ساخت

انگار همين ديروز بود که مرا تا مرز يکي شدن پيش مي برد و

حرفهاي عاشقانه اش را در ژرفاي دلم فرو مي ريخت

حرفهايي که هر واژه اش مفهومي براي زندگي بود و

دليلي براي عاشق شدن و دل سپردن

و اما فاصله ها...فاصله هايي که هيچگاه مجالي ندادند

براي باور لحظه ها ،

براي حرمت خواهش ها ،

براي بودن ، براي ماندن ، براي ... .

فاصله هايي که درازايش را پاياني نبود ،

فاصله هايي که حتي غم هجرانش را تخفيف نداد

 و حال در پناه اين پنجره هاي سرد و يخ بسته

نظاره گر عشق پاکي هستم که در عمق تاريک

فاصله ها رو به خاموشي سپرده .

عشقي که صداقتش در درياي ناباوريها

براي هميشه گم شد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/28ساعت 14:32 توسط حاج حسین و محسن |
عاشقای واقعی
آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد


آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد


رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد


آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد



حاج حسین

خدا وکیلی بی مرام نباشین،یه نظرکوچولو کوچولو اینقدری(.)بدین.خدایی ثواب داره!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/06/25ساعت 15:22 توسط حاج حسین و محسن |
بخون ببین چی نوشتم!!!
خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم
رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش ؛
يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه

                         

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

 

            

اين همه خوني که دنيا در دل ما مي کند

 جاي ما هر کس که باشد ترک دنيا مي کند

هر زمان گويم که فردا ترک دنيا مي کنم

 تا که فردا مي رسد امروز و فردا مي کنم

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/24ساعت 2:46 توسط حاج حسین و محسن |
 

یک شب گرم وتب آلود آمدی از شهر یاران

ناگهان از هر جوانه گل بر آمدچون بهاران

ای تو از نسل بهاران ای امید سبزه زاران

ای صدایت پاک و معصوم چون سرود چشمه ساران

ای نگاه تو همیشه مثل دریا بی کرانه

ای که نامت در زمانه گشته در خوبی فسانه

کرده اینک در دل من آتش عشق تو خانه

ای که نامت بر لب من معنی خوب سرودن

خوشترین ایام عمرم لحظه های با تو بودن

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/24ساعت 1:9 توسط حاج حسین و محسن |
حسرت دل

در جواني گريه كردم هيچ كس يادم نكرد

ارزوي مرگ كردم هيچ كس يادم نكرد

در جواني ناله كردم هيچ كس باورم نكرد

در قفس جان دادم صياد ازادم نكرد

چون جوان بودم هيچ كس پروازم نداد

چون مردم پروازي هست در ياد

 

سکوت نه از بي صداييست...
نفس هست و حرف هم...
ناگفته ها و گفته شده ها...
شنيده ها و نشنيده ها...
سکوت از نبودن بغض نيست...
از بي دردي نيست...
سکوت از عادت نيست...
از روزمرگي و فراموش شدگي...
از خواب و رخوت و بي حوصلگي...
از دلتنگي...
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد...
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن...
جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد... از دلتنگيهايي که فراموش شده

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/23ساعت 2:12 توسط حاج حسین و محسن |
عبرت بگیریم

بگذارید و بگذرید،ببینید و دل نبندید،چشم بیاندازید و دل نبازید،که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت

 

                

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/23ساعت 1:54 توسط حاج حسین و محسن |
چرا دلت میگیر؟

دل آدمی می گیره وقتی که فکر می کنه هر چی مصیبت هست سر اون اومده

دل می گیره وقتی که فکر می کنی تنهائی

وقتی که به خاطر نداشته هات دلتنگی

وقتی که قدر اون چیزای با ارزشی رو که داری ندونی

وقتی که خدای مهربون رو فراموش کنی

وقتی که خدا رو با همه مهربونیش قبول داری ولی حرف دلت رو بهش نمی گی

وقتی که فکر می کنی دیگران چرا حرف دلت رو نمی فهمن در صورتی که اون

همیشه با تو هست تو هم این رو می دونی اما خدا وکیلی از ته دل صداش نمی کنی

دل می گیره وقتی که حس می کنی تنهائی ، و کسی تو رو نمی فهمه

دل می گیره وقتی که تو دلت یه دنیا غمه

دل می گیره وقتی که بی وفائی می بینی

وقتی که اونی که دوستش داری رو دیگه نمی بینی

وقتی که واسی هر کاری یه سنگ بزرگ چلوی پات می بینی

دل می گیره وقتی که می خوای کسی باشه از جنس خودت که همراهت باشه اما بین راه تنهات می ذاره

دل وقتی می گیره که آرزوهات محال میشه

یه دنیا خاطره هر شب همراهته

دل وقتی می گیره که آدمی خودش رو به خاطره اشتباهاتش نبخشه

وقتی خطای کرد اون رو باور نداره

اما اگه یه کم به دور و برمون نگاه کنیم می بینیم که نه تنها غمی نداریم بلکه غم ما

در مقابل دیگران فقط یه سرگرمی کودکانس

وقتی دل می گیره حتی چیزای خوبی رو که داریم قدرش رو نمی دونیم

اما باید به این دل بهونه گیر گفت

زندگی به این قشنگی

با این همه گلای رنگی

آسمون آبی

با یه دنیا خنده و شادی

واسی چی باید بگیره

زندگی همینه یک روز قهر یک روز آشتی

برای زندگی باید با سختیا جنگید

اگه هر روز شادی باشه دلتنگی مفهومی نداره

اگه هر روز غم و غصه باشه

روزهای خوب چه فایده داره

دل همه می گیره به خاطره کارای کرده و نکرده

به خاطر غفلت یا شاید شتاب برای رسیدن به حقیقت

این روزا دلای خیلی ها گرفته

شاید خدای مهربون رو ساده از یاد برده

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22ساعت 16:26 توسط حاج حسین و محسن |

!نه
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه ای
...دل بسته بودم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22ساعت 16:24 توسط حاج حسین و محسن |
بیا بهم یه قول بدیم
خوبی /خوبم میدونی چقدر سخته دوربرتو نگا کنی همه رو ببینی الا یه نفر / آره سخته خیلیم سخته . میدونی که میدونم دلمون تو تنهایی داره برا خودش آواز غم میخونه دیگه چیکارش باید کرد بذار بخونه کی به کیه این عشق برا قلبمون یدونه بود اومد و رفت البته خاطراتشو برامون یادگاری گذاشت میدونی بیا یه کاری کنیم قید همرو بزنیم و به کسی اجازه هم ندیم کسی وارد قلبمون بشه و یادگاریهای یکدونه معشقمونو خراب کنه قبول میکنی/ نمیدونم یعنی تا آخرش تنها بمونیم . نه دیوونه تنها نیستیم که من هستم قلبمون هستش قلبی که هر روز خاطرات خدای عشقمونو تو خودش جا داده و اون روزارو برامون زنده میکنه بیا قول بده تا زمونی که زنده ای از خدای عشقمون بنویسیم و بگیم و با خاطراتش بمیریم قبوله؟/باید فکر کنم باید فکر کنم/فکر کن میدونم که تو هم به اون نتبجه ای میرسی که من رسیدم

                                               

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/21ساعت 2:33 توسط حاج حسین و محسن |