که دل آزار تو باشم.![]()
فروغ فرخزاد
روزی در کوچه ای پر از خاطرها پرنده دلم زیرباران پر کشید، پرکشید تا به همه ثابت کنه عاشقه ولی وقتی پرید تو که کودکی بیش نبودی با تیرکمانت با سنگ به بال پرنده زدی پرنده بیچاره که خوشحال از آزاد شدن بود و گرم پرواز اول متوجه نشد چه بلایی سرش آمده ولی وقتی امد پرواز کند دیگه نمی تونه بال بزنه اون که خیلی زیاد اوج نگرفته بود پرت شد روی زمین و صدای فریادش به اسمون رفت اون بالا تو اسمون یکی بود که خوب از حال همه با خبر بود اون بالا تو اسمون اونی که از حال همه باخبره خیلی دلش شکست از این که این پرنده با این حال رو زمین افتاده پرنده رو برد پیش خودش گرمش کرد بالش رو بست بهش اب و دون داد اون پرنده بیچاره که خیلی غمگین بود خیلی خوشحال شد که یکی وجود داره که ازش داره مواظبت می کنه همین شادی باعث شد که خیلی زود خوب بشه وقت خوب شد از اونی که تو اسمون بود تشکر کرد و گفت من بنده تو بودم ولی نمی فهمیدم چیکار دارم می کنم من رو تو افریدی ولی من نفهمیدم که تو که اون بالا هستی از همه کارهای من باخبری و من از این که از اون قفس ازاد شده بودم پریدم توی اسمونی که نمی دونستم مال کیه و من همه حفاظتهایی که تو ازم کرده بودی رو پاره کردم و پریدم من می خوام برگردم توی همون قفسم اگه توی قفس باشم کسی نمی تونه من رو اذیت کنه صاحب اسمانها هم خیلی مهربان و دوست داشتی پرنده کوچک رو بخشید و اون رو برگردوند پیش خودش ولی اون پرنده خیلی می ترسید که باز هم اشتباهی که قبلا انجام داده بود رو انجام بده ولی مالک اسمون ها به پرنده گفت که تو توی راه من گام بردار من خودم حافظ و پشتیبان تو هستم خدا بهش گفت که تو اگه یه گام بیای طرف من ، من چند گام میام طرف تو و پرنده اونجا بود که پشمون از گذشته ای که داشت و فقط دلش می خواست گذشته رو جبران کنه حتما خدا کمکش می کنه که دیگه به راه غیر خدا نره و تنها نمونه اون پرنده هیچ وقت سنگی که به بالش زدی رو نمی تونه فراموش کنه چون جاش هنوز روی بالشه اون پرنده غمگین از کاری که کرده بود و خوشحال از اینده ای که در اختیار داره و می تونه گناهانش رو جبران کنه برگشت به جایگاهش یعنی دل من حالا هم پرنده می دونه که دیگه نباید توی اسمون غریبه ها بره فقط باید به سوی نور حرکت کنه اونجوری هم می تونه پرواز کنه هم می دونه کسی مراقبشه
خدایا کمکم کن دوستت دارم .........................................

چی بگم از دست تو ای روزگار
ای که در ناپایداری پایدار دیگه دستتو بذار تودست من به تو چی میرسه از شکست من ازم آرام و بگیرراحت دنیا مو بگیر امااحساسی که من بهش دارم ازم نگیر اگه گنجی سررهمه جلوی رامو بگیر اگه دنیا همه کامه همه دنیامو بگیر اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر... 


پشت این پنجره ها دل میگیره
غم و غصه ی دل و تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره
تو میدونی
هر چی بش میگم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی ...
می خوام امشب با خدا شکوه کنم
شکوه های دلم و تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو میدونی

هميشه در آغاز رابطه، تا كه پيوندي شود، از خود بپرس:
آيا براي برقراري پيوند با اين آدم انگيزههاي نهاني دارم؟
آيا عشق و مهر من مشروط است؟ آيا ميخواهم از چيزي بگريزم؟
آيا سر دگرگوني اين آدم را دارم؟
آيا اين انسان را براي جبران نقص خود ميخواهم؟
اگر پاسخ تو به هريك از اين پرسشها آري است، آن آدم را تنها بگذار. او بيتو آسودهتر است.

گریه کن جدایی ها ما رو رها نمی کنند
آدما انگار برای ما دعا نمی کنند
گریه کن ما حالا حالا ها باید از هم دیگه جدا باشیم
بشینیم منتظر معجزه خدا باشیم
گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم
به خدای آسمونامون گلایه می کنم


یک معلم زیست شناسی داشت به دانش آموزان یاد میداد که چگونه یک کرم ابریشم به یک پروانه تبدیل می شود و گفت 2 ساعت بعد پروانه سعی خواهد کرد از پیله بیرون بیاید و نباید به پروانه کمک کرد .
بر خلاف توصیه معلم ِ دانش آموزی ضربه کوچکی به پیله زد و سعی کرد به پروانه کمک کند تا پروانه مجبور به تلاش زیاد نشود ؛ ولی کمی بعد پروانه مرد !!!!!!!!!
معلم آمد وگفت :این قانون طبیعت است که تلاش برای بیرون آمدن از پیله ؛ عملا موجب تقویت بالهای پروانه می شود و کمک کردن به این پروانه ؛ او را از تلاش واداشت و در نهایت مرد .
این قانون نسبت به بشر هم مهیاست که گاهی ما میبایست در آزمونی سختی بکشیم تا در مرحله آزمون بعدی قوی تر ظاهر گردیم وبعضی ها تلاش نمیکنند ویا منتظر استفاده از تلاش دیگران هستند ویا شکست را می پذیرند و تقصیر را به گردن خدا می اندازند درصورتی که خدا میخواهد از هر انسان ؛ یک شخصیت قوی ببیند و سپس پاداش دهد .
نظر شما نسبت به این حکایت چیست ؟
عشق؛اين كلمه را آنقدر معني كرده اند كه ديگر سخن گفتن راجع به آن تكرار مكررات ميباشد . اما من اين بار نه در مدح عشق و نه در معني آن سخن نميرانم. سخن من از تدريس عشق است و از كلام آغازين آن ميباشد.
پسرها بخوانند و بياموزند و دخترها اين ريحانههاي باغ زندگي بخوانند تا همه پسرها را مثل هم ندانند،در اين فكر بودم كه نوشته ام را چگونه ادامه دهم با داستان يا شعر يا اصلاً وارد استدلالات عقلي و فلسفي شوم. عقلي كه نمي شود عشق كجا و عقل كجا داستان هم آنقدر به دستانها گفتهاند كه ديگر بيفايده است ولي شعر اين سمند سركش وجادويي خيال رابخوانيد:
اين دور دست نگاه من است در آغاز يك عشق
در دور دست نگاه من دانشگاهي است
كه نامش هم نام هيچ امام و رسولي نيست ،
نام خان و پادشاهي هم نيست
حتي نامش نام شهر و دياري نيست
نامش بسيار محبوب دردانهست
باتنفر بيگانهست
ميدانيد نامش چيست
آري عشق،نام زيباييست
شاگرد اولش زيبا دختري باشد
نام او شيرين يا هر نام زيباي ديگري كه تو ميداني خواه ليلي خواه ...
دومين شاگرد آن دانشگه زيبا پسري باشد
نام او فرهاد يا هر نام زيباي ديگري را كه تو ميداني خواه مجنون خواه بيژن خواه...
در دور دست نگاه من دانشگهيست
كاندر اين دانشكده
شيرين اين قصه زيباي زندگي
به فرهاد آن قصه تلخ زندگي ميگويد «سلام آقا»
از روي خواهش يا احترام من نميدانم و نمي كس ديگر جز خود شيرين شيرينكار
در جوابش ميگويد پسر با شرم و آزرم بي هيچ آقا و بانويي «سلام»
در دور دست نگاه من سلام آغاز يك عشق است كه اتمام و پايانش نميباشد
و حالا من به هر آقا وبانويي كه ميبينم ميگويم سلام
خدایا توی این ۶میلیارد ادم چرا من...چرا من باید این همه درد رو تحمل کنم..
مگه من چی کار کردم ...به کدامین گناه من مجرم به تنهاییم...
خدایا مگه تحمل من چقدره ...
بخدا دیگه بریدم...
تا کی باید شبا به اسمون نگاه کنم تا کی ...

بخدا هر روز از بس که گریه می کنم با پاهای گلی به خونه بر میگردم...
اما بازم دمت گرم...
هر چی باشه تو خدایی و ما بنده ی تنهای تو...
خدایا کمکم کن... دارم کم میارم...
خدایا...خدایا...
آيا اين تقدير من است؟!!..
تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و
افسوس دوري تو را بخورم...
درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند!..
افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي.....
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده !!..
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي !
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود ..
افسوس كه خوشي ها تمام شد....
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد....
اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم !....
من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه
به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند ...... .
لعنت به اين دنيا ... .

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ....
یه غریب اشنا
دل جونمو ربود
اینجوری نگام نکن
گل یاس مهربون
اون غریبه خودتی
تا ابد پیشم بمون

کاش میتوانستم بگویم چقدر دلتنگ لحظاتی هستم که ساده از ان گذشتم. زندگی در حالی سپری میشه که نمیدانم ایا فردایی هست یا نه؟ و من به این امید زنده ام که یک روز به او برسم و سرود زندگی را زمزمه کنم
![]()
![]()
من سه بار از عمق بی همدردی یک دخترک،راز گذرگاه شما را جستجو کردم به روی گونه ام...
و از آن جمله ی تکراری مبهم که هر شاعر و هر شعری نشان از خاطرش دارد،هم اینجا،رد پا دیدم...
ولی چیزی نگفتم...
تا کسی از ما نفهمد صحبتی... حرفی... کلامی...
ما غریبیم...
چاره ای جز این ندارم ...
جمله ی تکراری هر شاعری را،من سه بار اینجا،میان گفته هایم،این غزل ها تا ورای صوت دنیاها زنم فریاد...
باز از عمق بی همدردی یک دخترک...
باز... اشکها... ای اشکها... ای اشکها...
...>... دوست می دارد تو را این روح ویران گشته ی عاصی و جز تو یک بغل صحرا و تنها یک خدا دارد...
همین و بس... همین و بس... همین و بس...
و از تو او فقط یک روسری دارد،که بی تو از سرش افتاد و موهایش نمایان شد...
کجا آن غیرت مردانه ی افسانه ای؟؟؟
در تو ای موجود بی امروز و بی فردا از آن چیزی نمی بینم ...<...
این همان یک درد تکراری میان شاعران...
ولی،من باز از عمق همان بی رونقی صدها هزاران بار دیگر هم برایش می نویسم...
این...همان یک جمله ی تکراری عاشق نما را...
...
و او مالک هر ثانیه است...
........و من هم ساعت شماته دار و کوک کردم ...
به رقص پرده ها هم،نگاهی مبهم و مشکوک کردم
تو رفتی.....من غزل ها را سپردم دست گلدان.....
به تعبیری ....خودم را در خودم متروک کردم......
صدا....یک زمزمه...یک وحی....این چیست؟؟؟؟
که می گوید....... خودم را نزد تو مفلوک کردم....
و شاید یک غزل سال و..... هزاران واژه ساعت
من این مفلوک را... از خاطراتت پوک کردم.....
تو کوچیدی....و اینجا... کوک ساعت هم هدر شد
و من با یک تحول......تیک ها را توک کردم....
زمان خواب و.... منم یک دختر رویا نشینم......
که بی تو..رشته ی بی لحظه گی را دوک کردم..
...
و من...
... ... ... و من از ذهن پریشان هوا یک کلمه سبزترم
که به بی راهی هر لحظه ... چو یک رهگذرم ... ...
من برای اطلسی ها یک لباس آورده ام رنگ زمین ...
عاقبت با این لباس از وعده تا اصرار شاعر می پرم ...
و ... به اندازه ی بی صوتی یک دره عمیقم اما ... ...
رنگ هر فرصت بی رونق تکرار صدا در خطرم ... ...
من به جنس قاصدک ها هم حسودی می کنم ... ...
یا به تقلید از همان ها...این اواخر ... فکر پوچ سفرم
صد و یک سایه ...غزل ... نیمه شد و باقی ماند ... ..
... ... ... و من از ذهن پریشان هوا یک کلمه من از آن سبزترم
قالبو فقط به عشق عطارد عوض کردم تا
بهش بگم نظرت واسم عزیزه
همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم
و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگی کردن ،
پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست ،
شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم
کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم
شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن
انگار همين ديروز بود که با حضور سبزش
ثانيه هاي تنهاييم را ورق مي زد
انگار همين ديروز بود که از فرداها سخن مي گفت و
مرا در درياي آرزوها شناور مي ساخت
انگار همين ديروز بود که مرا تا مرز يکي شدن پيش مي برد و
حرفهاي عاشقانه اش را در ژرفاي دلم فرو مي ريخت
حرفهايي که هر واژه اش مفهومي براي زندگي بود و
دليلي براي عاشق شدن و دل سپردن
و اما فاصله ها...فاصله هايي که هيچگاه مجالي ندادند
براي باور لحظه ها ،
براي حرمت خواهش ها ،
براي بودن ، براي ماندن ، براي ... .
فاصله هايي که درازايش را پاياني نبود ،
فاصله هايي که حتي غم هجرانش را تخفيف نداد
و حال در پناه اين پنجره هاي سرد و يخ بسته
نظاره گر عشق پاکي هستم که در عمق تاريک
فاصله ها رو به خاموشي سپرده .
عشقي که صداقتش در درياي ناباوريها
براي هميشه گم شد
آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد
آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد
رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد
حاج حسین
خدا وکیلی بی مرام نباشین،یه نظرکوچولو کوچولو اینقدری(.)بدین.خدایی ثواب داره!!!!!!!!!!![]()
رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش ؛
يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
اين همه خوني که دنيا در دل ما مي کند
جاي ما هر کس که باشد ترک دنيا مي کند
هر زمان گويم که فردا ترک دنيا مي کنم
تا که فردا مي رسد امروز و فردا مي کنم
یک شب گرم وتب آلود آمدی از شهر یاران
ناگهان از هر جوانه گل بر آمدچون بهاران
ای تو از نسل بهاران ای امید سبزه زاران
ای صدایت پاک و معصوم چون سرود چشمه ساران
ای نگاه تو همیشه مثل دریا بی کرانه
ای که نامت در زمانه گشته در خوبی فسانه
کرده اینک در دل من آتش عشق تو خانه
ای که نامت بر لب من معنی خوب سرودن
خوشترین ایام عمرم لحظه های با تو بودن
در جواني گريه كردم هيچ كس يادم نكرد
ارزوي مرگ كردم هيچ كس يادم نكرد
در جواني ناله كردم هيچ كس باورم نكرد
در قفس جان دادم صياد ازادم نكرد
چون جوان بودم هيچ كس پروازم نداد
چون مردم پروازي هست در ياد![]()
سکوت نه از بي صداييست...
نفس هست و حرف هم...
ناگفته ها و گفته شده ها...
شنيده ها و نشنيده ها...
سکوت از نبودن بغض نيست...
از بي دردي نيست...
سکوت از عادت نيست...
از روزمرگي و فراموش شدگي...
از خواب و رخوت و بي حوصلگي...
از دلتنگي...
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد...
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن...
جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد... از دلتنگيهايي که فراموش شده
بگذارید و بگذرید،ببینید و دل نبندید،چشم بیاندازید و دل نبازید،که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دل آدمی می گیره وقتی که فکر می کنه هر چی مصیبت هست سر اون اومده
دل می گیره وقتی که فکر می کنی تنهائی
وقتی که به خاطر نداشته هات دلتنگی
وقتی که قدر اون چیزای با ارزشی رو که داری ندونی
وقتی که خدای مهربون رو فراموش کنی
وقتی که خدا رو با همه مهربونیش قبول داری ولی حرف دلت رو بهش نمی گی
وقتی که فکر می کنی دیگران چرا حرف دلت رو نمی فهمن در صورتی که اون
همیشه با تو هست تو هم این رو می دونی اما خدا وکیلی از ته دل صداش نمی کنی
دل می گیره وقتی که حس می کنی تنهائی ، و کسی تو رو نمی فهمه
دل می گیره وقتی که تو دلت یه دنیا غمه
دل می گیره وقتی که بی وفائی می بینی
وقتی که اونی که دوستش داری رو دیگه نمی بینی
وقتی که واسی هر کاری یه سنگ بزرگ چلوی پات می بینی
دل می گیره وقتی که می خوای کسی باشه از جنس خودت که همراهت باشه اما بین راه تنهات می ذاره
دل وقتی می گیره که آرزوهات محال میشه
یه دنیا خاطره هر شب همراهته
دل وقتی می گیره که آدمی خودش رو به خاطره اشتباهاتش نبخشه
وقتی خطای کرد اون رو باور نداره
اما اگه یه کم به دور و برمون نگاه کنیم می بینیم که نه تنها غمی نداریم بلکه غم ما
در مقابل دیگران فقط یه سرگرمی کودکانس
وقتی دل می گیره حتی چیزای خوبی رو که داریم قدرش رو نمی دونیم
اما باید به این دل بهونه گیر گفت
زندگی به این قشنگی
با این همه گلای رنگی
آسمون آبی
با یه دنیا خنده و شادی
واسی چی باید بگیره
زندگی همینه یک روز قهر یک روز آشتی
برای زندگی باید با سختیا جنگید
اگه هر روز شادی باشه دلتنگی مفهومی نداره
اگه هر روز غم و غصه باشه
روزهای خوب چه فایده داره
دل همه می گیره به خاطره کارای کرده و نکرده
به خاطر غفلت یا شاید شتاب برای رسیدن به حقیقت
این روزا دلای خیلی ها گرفته
شاید خدای مهربون رو ساده از یاد برده
!نه
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه ای
...دل بسته بودم
![]()
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

